|
اين قافله عمر عجب ميگذرد درياب دمي که با طرب ميگذرد ساقي غم فرداي حريفان چه خوري پيش آر پياله را که شب ميگذرد
جز در دل خاک هيچ منزلگه نيست
غریبی در غربت عشق بودم ناگاه یک چشم پاک ودستی پر از محبت دستانم را رفت و به من گفت
به چشمان پاکت خیره شده بودم ناگاه چشمانت برقی زد در برق چشمانت خواندم
در آسمان می نگریستم ناگاه تو را که پرنده ای خوش پر وبال رادیدم با تیر قلبم تو را شکار کردم وقتی داشتم بالت را نگاه می کردم متوجه یه چیزی شدم روی بال زخمیت نوشتی:
اکنون دریچه قلبم را می گشایم و با اولین قطره خونی که بچکد می نویسم :
اکنون دریچه وجودم را می شکافم وقلبم را بیرون می آورم و به برای توبه یادگار میگذارم تا بییای و بیینی که روی قلبم هک شده |
About![]()
عشق یه هدیه خدایی که به انسان داده شده!.
Home
|